سلام بچه ها

يادتونه چقدر از طراحی وبلاگ ما تعريف ميکردين ، بنظرم تازه تعريفی شده. فکر نکنيد که اون بنر بالای صفحه رو من يا امير طراحی کرديم، بلکه يکی از خواننده های بسيار عزيز وبلاگ ما بنام پسر ايرونی که وبلاگ ترفندهای ويندوز رو مديريت ميکنه، محبت کرده و اين بنر رو برامون فرستاده. من از طرف خودم و امير و تمام کسانيکه از اين طرح جديد خوششون اومده از ايشون تشکر ميکنم. در واقع محبتهای شماست که وبلاگ ما رو زيبا ميکنه، دستتون درد نکنه

لبخند زيبنده لبهايتان باد

نرگس

  
نویسنده : narges ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت پنجم

سلام

اول از همه بگم که حال من از خوبم خوبتره. ممنون که اينقدر حالمو پرسيدين. اين امير زيادی مهربونه. يه سرماخوردگی کوچيک بود که برطرف شد. قرار گذاشتم که از اين به بعد هر دفعه يه وبلاگو معرفی کنم.

وبلاگ بادمجان رو اگه تا حالا نديديد ، حتماْ ببينيد. يه وبلاگ طنز و جالبه من که هر وقت آپديت ميشه ميخونمش. و اما ادامه داستان:

اون روز (روز تولدم) تقريباْ چهار ماه از آشنايی من و امير ميگذشت. توی اون چهار ماه ما فقط برای هم دو دوست بوديم و از کلماتی نظير عزيزم و اينها استفاده نميکرديم. البته اينم بگم که اولاش امير منو نرگس خانم صدا ميکرد و بعد از مدتی تبديل شد به نرگس جان و يا فقط نرگس ولی اونهم با لحنی دوستانه. يادمه اولای دوستيمون امير ميگفت (طبق معمول موقع رانندگی در بزرگراه. چون بنظر امير امن ترين جا برای صحبت بود) :

يکی از عواملی که باعث ميشه دو نفر تو دوستيشون راه رو به اشتباه برن اينه که هنوز هيچ چی نشده حس مالکيت از هر رو طرف بروز ميکنه. پسره بايد توضيح بده که چرا تلفنش اشغال بوده و دختره بايد توضيح بده که مهمونی کجا رفته و با کی رفته و اينجور چيزها. خلاصه بگم از روز اول دختره و پسره انگار که زن و شوهرن تازه اونم از نوع غيرتيش. نرگس خانم (اون موقعها هنوز به مقام نرگس جان ارتقاء پيدا نکرده بودم) من شما رو يه دوست خوب خودم ميدونم و بخودم اجازه نميدم ازتون بپرسم که چرا تلفنتون اشغال بود و يا مهمونی با کی رفتی و کجا رفتی و در مقابل هم اين انتظار رو ندارم که شما اين سئوالها رو از من بپرسيد. حتی ممکنه من از شما در مورد يه دختر ديگه نظر بخوام و يا شما ممکنه اينکارو بکنيد يعنی منظورم اينه که دو تا دوست ، اگه واقعاْ ادعا ميکنند که با هم دوستند، نبايد نسبت به اين مسئله حساسيت داشته باشند.  

امير قبلاْ نظرشو در مورد اينکه ازدواج بهترين حالتش اينه که اول نفر اول با هم دوست باشند و بعد از مدتی دوست پسر و دوست دختر و بعد هم اگه خوشی زد زير دلشون و خواستند همه چيز رو خراب کنند (امير هميشه اين شوخی رو ميکرد) ميتونند با هم ازدواج کنند ، به من گفته بود و من اون موقع از حرفهاش اينطور برداشت کردم که منظورش اينه که دوره اول رو نبايد بسرعت پيمود.

بهرحال اونروز (روز تولدم) بی اختيار رفتم تو بغل امير. امير اولين مردی بود که من تو بغلش ميرفتم و در چهار ماه گذشته چنان حس اعتمادی در من بوجود آورده بود که اصلاْ احساس دودلی از اينکه کار درستی کردم يا نه در ذهنم نبود. فقط ميدونم احساسی بود که قبلاْ تجربه نکرده بودم. فقط يه چيز رو ميدونستم و اونم اين بود که ديگه نميخواستم تو دوره اول باشم. دوست نداشتم امير به من به همون چشمی نگاه کنه که به دخترخالش که ازش ۳ سال بزرگتر بود نگاه ميکرد. البته احساس ميکردم که امير خودش هم دوست داره که وارد مرحله جديدی بشيم و مرحله بقول خودش دوست دختر دوست پسری. ولی دائم با خودم تکرار ميکردم که امير از ايران ميخواد بره و نبايد بزاريم که به هم وابسته بشيم. اين مسايل رو همونروز با امير مطرح کردم و امير هم دقيقاْ نگرانی مشابه منو داشت. راستشو بخواين شايد خودخواهيه ولی يه جورايی حس ميکردم من ميتونم بهش وابسته نشم ولی اون به من وابسته ميشه. ولی امير فکر ميکرد که من بهش وابسته ميشم. خلاصه هر کدوم از ما از خودمون مطمئن بوديم و نگران  همديگه بوديم. بهرحال ما وارد مرحله دوم شديم.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢

عشق واقعی را چگونه تشخيص دهيم؟

سلام به همه شما دوستان خوب و عزيز

اول از همه بزاريد از همتون تشکر کنم که به وبلاگ ما سر زديد و با پيامهای زيباتون دل ما رو شاد کردين. ما بزودی (در ظرف يکی دو روز آينده) آپديت ميکنيم. من نميدونم اين وبلاگهايی که هر روز ۲ تا ۳ صفحه مطلب مينويسند چه جوری فرصت ميکنند به کارهای ديگه برسند. يه مشکل ديگه هم اينه که من و نرگس بايد با هم بشينيم و بنويسيم که اين خودش کار رو يه مقدار کند ميکنه. بهرحال بهتون قول ميديم که هر دفعه در کمتر از يک هفته آپديت کنيم.

دوستان عزيزی لطف کردند و وبلاگ ما رو معرفی کردند که ازشون خيلی ممنونيم. شما هم اگه اينکارو کرديد به ما اطلاع بدين تا جبران کنيم. همونطور که قبلاْ هم گفتيم هدف ما تنها داستان گفتن و سرگرمی نيست. ما دوست داريم شما رو تو تجربه هامون شريک کنيم. راستش وقتی پيام يکی از دوستان رو خوندم که پرسيده بود اين آقا امير اصلاْ وجود خارجی داره يا نه يکم جا خوردم.

تو پيامهاتون خيلی به نوشته هامون نظر لطف داشتيد، اگه اين نوشته ها زيبا هستند زيباييشونو مديون عشق هستند و نه قدرت نگارنده که حقير فقط بيانگر آنچه رخ داد هستم و نه بيش.

روزهای زندگيتان پر از عشق باد

دوست و برادر کوچک شما امير

-----------------------------------

قول داده بودیم که آپديت ميکنيم. راستش نرگس يه ذره حالش خوب نيست. البته اصلاْ چيز نگران کننده ای نيست. از اونجاييکه ممکنه تو دو سه روز آينده فرصت نکنيم با هم بشنيم و آپديت کنيم. گفتم که يه کم درباره نظرات خودم درباره عشق با شما صحبت کرده باشم تا بد قولی نشده باشه.

با يه سئوال شروع ميکنم: شما از کجا ميفهميد که عشقتون يا عشق طرفتون واقعيه يا نه؟

اين سئوال گرچه ظاهر بسيار ساده ای داره ولی پاسخ دادن به اون کار ساده ای نيست. من هم ادعا نميکنم که جوابی برای اين سئوال دارم و فقط نظرمو ميگم. بقای عشق بنظر من بستگی زيادی به اين داره که اون عشق روی چه مبنايی شکل گرفته. ميل جنسی هميشه درصدی رو بخودش اختصاص ميده ولی مهم اينه که اين درصد چقدره؟ بعضيها عاشق ميشن چون تنها هستند و بعضيها هم عاشق ميشن برای اينکه ..... . جای اين چندتا نقطه رو با هزار جواب ميشه پر کرد.

اريک فروم در کتاب هنر عشق ورزيدن ميگه : بسياری اوقات انسانها احساسی دارند که اون رو با عشق اشتباه ميگيرند. بعد از مدتی که به اشتباهشون پی ميبرند چون نميخوان باور کنند که اون بهشتی که تصورش رو ميکردند سرابی بيش نبوده ، پافشاری بيهوده ميکنند.

شايد بشه عشقهای امروزی رو به دو دسته تقسيم کرد. دسته اول اونهايی هستند که توش هر کدوم از طرفين سعی ميکنه بازی رو ببره ولی برای افراد دسته دوم اصلاْ بازی در کار نيست و صحبت از هدفيه که اون دو فقط با در کنار هم بودن ميتونند بهش دست پيدا کنند. تا حالا چقدر شنيديد که فلان پسره که خودش رو برای دختره ميکشت ، حالا اصلا ديگه دلش نميخواد با دختره باشه و يا بر عکسش. بقول يکی از دوستام که تو عشق ضربه بدی خورده بود ميگفت (خدای نکرده توهين نشه) : عشق سوء تفاهمی است بين دو احمق. وقتی عشق واقعی نباشه دو نفر با اميد و اشتياق فراوان به سمت يک سراب حرکت ميکنند و اونی که زودتر به اين پی ميبره که اون فقط يک سراب بوده دست از کار ميکشه و اون يکی دائم اصرار به ادامه ميکنه.

عشق رو به خيلی چيزها تشبيه ميکنند و من عشق رو به چوب و شعله تشبيه ميکنم. عشق غير حقيقی رو به ترکه های نازک و عشق واقعی رو به يه کنده سفت و سنگين. ترکه های نازک خيلی زود آتش ميگيرند و اگه سردتون باشه کمکی به شما نميکنند. اگه نرديک بريد که شعله ها شما رو ميسوزونند و اگه اگر هم دور بايستيد که از گرماش بهره ای نميگيريد. تازه اگه خيلی زرنگ باشيد و در جای مناسب بايستيد. شعله ها دوامی نداشته و دوباره سردتان ميشود، از اولش هم سرد تر. از طرف ديگر ، دمار از روزگارتان درميايد تا يک کنده را شعله ور کنيد. زمان، صبر، حوصله و صد تا عامل ديگر را بايد کنار هم بگذاريد تا موفق شويد. اما نتيجه کار لذتبخش است.

من هميشه تو صحبتهايی که با دوست و آشنا ميکرديم ميگفتم اگه ميخواين بدونيد که يکی رو واقعاْ دوست داريد يا نه بايد بتوانيد از دوست داشتنتون دفاع کنيد.نه جوابهايی مثل: ما همديگرو دوست داريم چون  ما باهم آرامش زيستن در دنيای عشقو تجربه ميکنيم و يا حرفهای قشنگ مثل اون. بقول معروف با حلوا حلوا دهن آدم شيرين نميشه. يادمه داشتم با دختر يکی از آشناهامون که بدجوری عاشق دوست پسرشه (يا حداقل اينطور نشون ميده) صحبت ميکردم ، مادرش از من خواسته بود که دخترشو منصرف کنم (حالا اگه من بعداْ گفتم آدم قحطيه، نپرسيد چرا. ) بهرحال از دختره پرسيدم از کجا ميدونی فلانی هم عاشقته و اون در جواب گفت: چند وقت پيشها که ميشولک (اسم سگشه) مريض بود، علی (دوست پسر دختره) هم مثل من ناراحت بود ؟؟؟؟!!؟!؟!؟؟!؟؟!؟!؟!؟!؟؟؟!

اميدوارم پر حرفی نکرده باشم.در اولين فرصت ادامه داستان رو براتون مينويسيم.

شاد و سرافراز باشيد 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت چهارم

جريان جدا شدن پدر و مادرم و ازدواج مجدد هر دوی آنها را برای امير تعريف کردم. و بطور خلاصه تمام مشکلات و سختيهايی را که در آن دو سال متحمل شده بودم همه را تعريف کردم. چون بنظر من برای بعضی از پسرها مسئله خانواده در درجه اول اهميت قرار دارد و چون احساس ميکردم که رابطه من و امير داره از يه حد معمولی فراتر ميره تصميم گرفتم که همه چيز رو بهش بگم. امير خيلی عکس العمل خوبی نشان داد و گفت:

نرگس جان، من خيلی متاسفم که پدر و مادرت از هم جدا شدند و خيلی ممنون که حرف دلتو بهم زدی. راستش من افراد رو ميشه گفت که مستقل از خانوادشون قضاوت ميکنم. نه اينکه خانواده تاثير نداشته باشه، ولی حرف اولو خود فرد ميزنه. خيليها هستند که با وجود بهره مندی از آرامش خانوادگی از شخصيت بالايی برخوردار نيستند و برعکس.

امير تو چشمام نگاه کرد، نگاهش با هميشه فرق داشت. نه غمگين بود و نه شاد. با انگشتاش روی فرمون بازی ميکرد تا اينکه بالاخره گفت:

راستش منم يه چيزيرو مدتيه ميخواستم بهت بگم ،حتی اگه مسائلی رو که امروز مطرح کردی رو مطرح نميکردی باز هم بهت ميگفتم. و اون مطلب اينه که من دارم برای رفتن به آمريکا برای ادامه تحصيل اقدام ميکنم. نميدونم کارم چقدر طول ميکشه. نميدونم اصلاْ بهم پذيرش ميدن يا نه و تازه بعد از اون نميدونم بهم ويزا ميدن يا نه؟ صد تا اما و اگر داره

امير منو رسوند دانشگاه و خودش رفت. تا قبل از اون اصلاْ فکر نميکردم که نبودن امير برام اونقدرها مهم باشه. البته هر چی باشه ما برای هم دو دوست خوب بوديم و تو دوستی جدايی هميشه سخته. ولی احساس ميکردم که اگه امير بره بيشتر از يه دوست دلم براش تنگ ميشه. ولی بخودم گفتم که بايد جلوی احساسمو بگيرم تا اگه يه روزی کار امير درست شد و رفت ، ضربه نخورم. فکر کردم اينطوری برای هر دوی ما بهتر خواهد بود. و اما از زبان امير:

چند روز بعد از اون ماجرا تولد نرگس بود منهم که ماشااله از هنر و سليقه تقريباْ بطور کامل بی نصيبم. به يکی از دوستام بنام حامد که بين ما به بردن دل دخترها شهرت داشت زنگ زدم و خواستم که در انتخاب هديه تولد برای نرگس کمکم کنه. با حامد رفتيم ميدون محسنی و به گردنبند نقره با يه تو گردنی قشنگ برای نرگس خريدم ۱۵۰۰۰ تومن. دوستم حامد دهنش از تعجب باز مانده بود، سابقه نداشت که من برای دختری به کادوی تولد بدرد بخور بخرم. يادمه با يه دختره دوست بودم و برای تولدش يه کادوی ۱۰۰۰ تومنی خريدم و حامد بهم ميگفت مرتيکه تو اصلا روت ميشه اينو به دختره بدی؟ بگذريم، نه اينکه بخوام کلاس بزارم و بگم که دخترها رو تحويل نميگرفتم ولی بهرحال اين امری بی سابقه برای من محسوب ميشد. فروشنده گردنبند رو توی يک جعبه شيک ۶ ضلعی که بهش يه قلب آويزون بود گذاشت.

فروشنده پرسيد: ميخواين به کسی هديه بدين؟ و من جواب مثبت دادم. فروشنده هم يه خودکار فانتزی که جوهرش از اين زرق و برقيها بود داد دستم و گفت توی قلبی که به جعبه آويزونه ميتونين اگه دوست داشته باشين بنويسين. پيش خودم فکر کردم که اون قلبه ميتونه خيلی معنی داشته باشه، بنابراين از فروشنده پرسيدم:

جعبه ای ندارين که بهش قلب آويزون نباشه؟ فروشنده نگاهی با تعجب به من انداخت و يک جعبه مستطيلی ساده بهم داد و منهم زير جعبه نوشتم : نرگس جان ، تولدت مبارک . پول را دادم و قبل از اينکه از مغازه خارج شوم نظرم عوض شد و دوباره همون جعبه اولی رو گرفتم و توی قلبی که به جعله آويزون بود نوشتم : نرگس جان تولدت مبارک فروشنده نگاهی به من کرد و گفت : سخت نگير، سختيش ۱۰۰ سال اوله.

يه جورايی ذوق زده بودم. فکر نرگس از سرم بيرون نميرفت. به نرگس زنگ زدم و دعوتش کردم خونمون و وانمود کردم که يادم رفته تولدشه. نرگس اومد خونمون و مثلاْ قرار بود که بعدش با هم بريم سينما. يه چايی خورديم و بعد به نرگس گفتم چشماشو ببنده و دستاشو بياره جلو. تا اونروز من و نرگس فقط با هم دست ميداديم و حتی با اينکه چند ماه از دوستيمون ميگذشت ، با هم روبوسی نميکرديم. نقشه من اين بود که وقتی نرگس منتظر هديه تولدشه و چشماش بسته است آروم تو گوشش تولدشو تبريک ميگم و صورتشو ميبوسم. نرگس منتظر وايستاده بود و من آروم تو گوشش گفتم : نرگس جان ، تولدت مبارک. و هديه رو تو دستش گذاشتم ولی روم نشد که صورت نرگس رو ببوسم. مودبانه اومدم عقب و گفتم: اميدوارم خوشت بياد نرگس هديه رو باز کرد و گردنبند رو در آورد و با لبخند گفت: شما که زخمت خريدنشو کشيديد ، زحمت بکشيد و بندازينش گردنم. داشتم گردنبند رو گردن نرگس ميکردم و چون قدم کمی از نرگس بلندتر بود مجبور بودم که کمی خم شوم که در همين حال نرگس آروم اومد تو بقلم و آروم صورتمو بوسيد و گفت : امير جون، ممنون

-

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت سوم

اونروز اومدم خونه و بعد از چند ساعت به امير تلفن کردم، تا گفتم سلام، گفت چطوری خوشگل خانم؟ با گفتن اين حرف فهميدم که نظرش همچنان نسبت به من مثبت باقی مونده. خلاصه يه کمی با هم صحبت کرديم و بهم گفت که خوشگلتر و جا افتاده تر شدم. امير هنوز شماره تلفن جديد منو نداشت و من ميتونستم دوباره قالش بزارم   ، جالبی ماجرا اينه که وقتی که شماره تلفن جديدمونو بهش دادم دقيقاْ همون کاری رو کرد که دو سال پيش کرده بود و به محض گرفتن شماره تلفن ازم خواست که قطع کنم و امير به شماره جديدمون زنگ زد که مطمئن بشه شماره درسته و اما از زبان امير:

راستش هدف من و نرگس از نوشتن اين مطالب تنها بيان خاطراتمون نيست. بلکه دوست داريم با شما عزيزان کمی هم در اين باره بحث و گفتگو کنيم. به نظر من يکی از مشکلاتی که در جامعه ما وجود داره و اشتباهی که شايد بسياری از ما جوانها مرتکبش ميشيم اينه که به روابطمون خيلی زود عمق ميديم (اين عبارت رو از دوست عزيزم مرتضی ياد گرفتم). هنوز هيچی از همديگه نميدونيم عاشق همديگه ميشيم و وقتی زمان ميگذره و تفاوتها رو ميبينيم سعی ميکنيم چشمامونو ببنديم ، و خلاصه از اينکه عشقمون رو به زواله کلی حالمون گرفته ميشه. به همين دليل اون موقع ها من براين عقيده بودم که يه پسر با يه دختر بايد مدتی فقط دوست باشند و بعد اگر احساس علاقه بيشتری به همديگه کردن ميشن دوست دختر و دوست پسر. خلاصه با اونهايی که تو صحبت تلفنی اولشون عزيزم و عباراتی مانند اون بکار ميبرن من صد در صد مخالفم. اين موضوع را با نرگس در ميون گذاشتم و اون هم کاملاْ موافق بود. بعد از اون گاهگاهی همديگرو ميديديم و با هم سينما ميرفتيم. مادرم هم خيلی دوست داشت سينما بريم ولی من چون اغلب با دوستام ميرفتم بهونه مياوردم و مادرمو نميبردم  . از طرفی چون اصولاْ از مخفی کاری خوشم نمياد به مادر و پدرم در مورد نرگس گفتم. من تنها فرزند بودم و مادرم حساسيت خاصی روی من داشت و هميشه توی آشنا و فاميل با من شوخی ميکردند و ميگفتند اگه زن بگيری بايد يه جايی زندگی کنی که از مادرت دور باشي. کافی بود که من برای دختری يک هديه کوچک بخرم تا مادرم عصبانی شود. همش نگران بودم که مادرم در برابر نرگس واکنش منفی نشان دهد. برای سينما قرار گذاشتيم. بليط سينما تمام شده بود و ما بناچار رفتيم يک سينمای ديگه. توی راه صحبت بين مادرم و نرگس گل نداخت و بر خلاف پيش بينی من مادرم از نرگس خيلی خوشش اومد. دم سينما رسيديم و ديدم که يک صف طويل برای گرفتن بليط هست. مادرم گفت: امير جان زحمت بکش و برو تو صف و من و نرگس هم توی ماشين ميشينيم و گپ ميزنيم. خلاصه من بيچاره يک ساعت تنها توی صف بودم اما توی دلم از اينکه مادرم از نرگس خوشش اومده خوشحال بودم. البته فکر ميکنم مادرم اينکارو کرد تا فرصت داشته باشه با نرگس تنهايی صحبت کنه و چيزايی رو که شايد در حضور من نميتونست دربارش حرف بزنه از نرگس بپرسه. خلاصه بليط گرفتيم و رفتيم فيلم ديدم. بعد از فيلم نرگس خواست تاکسی بگيره و بره خونه که مامانم گفت نرگسو برسونيم. البته معمولاْ هر وقت سينما ميرفتيم نرگس خودش ميومد و بعد از فيلم من ميرسوندمش خونه. توی راه مادرم از نرگس پرسيد:

مادرم: نرگس جان شما گواهينامه داری؟ (مادرم گواهينامه نداشت)

نرگس: بله

مادرم: تا ميگم بريم سينما اين امير هميشه بهونه ميگيره و منو نمياره . از اين به بعد قرار ميزاريم و خودمون دوتايی ميايم. امير هم اگه پسر خوبی بود شايد با خودمون آورديمش.

مادرم دختر نداشت و هميشه در آرزوی داشتن يک دختر بود. نرگس در مدت کوتاهی جای خودشو توی دل مادرم باز کرد (اتفاقی که من هميشه فکر ميکردم محاله) تا جاييکه گاهگاهی مادرم و نرگس تلفنی با هم صحبت ميکردند. تا اينکه مادرم از من خواست که نرگسو برای ناهار دعوت کنيم خونمون. نرگس هم که برای اولين بار ميومد خونمون. حتی از من نخواست که برم دنبالش. وقتی بهش گفتم گقت که خودش از دانشگاه مياد خونمون. نزديکيهای ظهر نرگس با يک دسته گل خيلی زيبا اومد و جاتون خالی ۴ نفری (پدرم هم بود) با هم نهار خورديم. پدر و مادرم عادت داشتند که بعد از ناهار چرت بزنند و نرگس هم بايد ميرفت دانشگاه.( دوستی من و نرگس در اون زمان هنوز يک دوستی معمولی بود ، بعنوان مثال توی صحبتهامون عزيزم دلم برات تنگ شده، دوست دارم و از اينجور چيزها نبود). نرگس از من خواست که براش آژانس بگيرم که من گفتم ميرسونمت. توی راه دانشگاه نرگس با لحنی غمگينانه و جدی گفت :

: امير جان ميخوام يه چيزيو بهت بگم که نميدونم بعد از شنيدنش آيا بازم دوست داری با هم دوست باشيم يا نه. چون اين مسئله ای که ميخوام بگم برای بعضی ها خيلی مهمه و بعضيها هم راحت باهاش کنار ميان. شايد هر کی جای من بود صبر ميکرد وقتی دوستيش يه کم محکمتر شد ، اين مسئله رو مطرح ميکرد. ولی من ترجيح ميدم که زودتر قبل از اينکه مجبور بشی احساسی تصميم بگيری بهت بگم.

من حسابی نگران شدم و نميدونستم نرگس چی ميخواد بگه. در ضمن اين اولين باری بود که نرگس مستقيماْ از احساس بين ما صحبت ميکرد. حس ميکردم دوستی ما داره وارد يک مرحله جديد ميشه. به نرگس گفتم:

ما دو تا دوست خيلی خوب برای همديگه هستيم و من نميدونم چه مسئله ای ميتونه باعث بشه که من نخوام دوستيمو با تو ادامه بدم . ميتونم بپرسم مشکل چيه؟

نرگس: راستش ، واقعيتش اينه که ....

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت دوم

سلام مجدد خدمت همه عزيزان
بالاخره اين بلاگ اسکای نصفه و نيمه براه افتاد. حداقل آخرين نوشتمونو تونستم بازيابی کنم. بزودی براتون قسمتهای جديد رو مينويسيم. بريم سراغ داستان:

امير: الو ، بفرماييد
نرگس با مکث : الو، سلام
امير: سلام 
نرگس: خوبی
امير: ممنون، شما؟
نرگس: نشناختی؟
امير: اوه، مريم تويی؟
نرگس: آره ، خوبی؟ (فهميدم که منو با يکی اشتباه گرفته)
امير: خوبم ، مرسی ، تو چطوری؟
نرگس: خوبم
امير (با مکث) : اِ ، تو مريم نيستی. شما؟
نرگس: من نرگس هستم
امير: نرگس؟  اوه  ۹۹۹۹۹۹۹(امير شماره تلفن خونه قبليمونو گفت، همون شماره تلفنی که قبلاْ بهش داده بودم و امير با صدای بلند و با لحن شوخ ادامه داد ) چطوری دختره دودره باز؟
وقتی ديدم که هنوز شماره تلفنمو حفظه خشکم زد ولی اينو بروش نياوردم و توی دلم يه کم خوشحال شدم که منو هنوز يادش بود
نرگس (با شوخی): خوبم، چرا داد ميزنی ؟ مگه سر جاليز وايستادی؟
امير (با خنده): هيچ معلوم هست تو اين دوسال کجا بودی؟ نکنه زنگ زدی که بری تا دوسال ديگه؟
نرگس: برای شما چه فرقی ميکنه. شما که تنها نميمونی. مريم خانمو داری
امير با خنده گفت: مريم؟ مريم دختر عممه. نگران نباش هم از من بزرگتره و هم شوهر و دو تا بچه داره.
نرگس: باشه، من فکر کردم دوست دخترته
امير با لحنی خودمانی گفت : من الان چند تا از دوستام اينجا هستند و راستشو بخوای داشتيم ميرفتيم بيرون که تو زنگ زدی. اگه که ميخوای من باور کنم که نميخوای بری تا دوسال ديگه ، فردا سر ساعت ۲ بعدالظهر به من زنگ بزن. 
نرگس: باشه
امير: ببين ۲ بشه ۲:۰۲ باهات صحبت نميکنما
نرگس: باشه ، فردا ساعت ۲. فقط يه چيزی ، باور کن که توی اين دوسال خيلی مسايل برام پيش اومد که نتونستم بهت زنگ بزنم
امير: باشه، آينده معلوم ميکنه.
نرگس: مزاحمتون نميشم ديگه، خداحافظ
امير: خداحافظ

يادمه که فردای اونروز با مامانم رفته بوديم خياطی. ديدم داره دير ميشه و ساعت نزديک ۲ بود. از مغازه اومدم بيرون و از تلفن عمومی به امير زنگ زدم: 
: سلام، نرگس هستم
-سلام، خوبی؟
: ممنون ، ببين من الان دارم از تلفن عمومی بهت زنگ ميزنم ، فقط زنگ زدم که بدقول نشده باشم.
-خواهش ميکنم
:پس من الان ميرم و شب بهتون زنگ ميزنم

احساس ميکردم که هم من و هم امير توی اين دوسال خيلی بزرگتر شديم. راستشو بخواين دايم از خودم ميپرسيدم که چرا دوباره بهش زنگ زدم؟ و هيچ جوابی نداشتم بجز اينکه احساس ميکردم امير شخصيت جالبيه. يه جورايی با پسرهای ديگه فرق داشت. نميخوام بگم خيلی خوشتيپ يا خيلی مودب بود. اتفاقاْ از نظر ظاهری خيلی ساده و معمولی بود اما رفتار و حرکاتش برام خيلی جالب بود. در عين حالی که شوخی زياد ميکرد پسر جدی ای بنظر ميومد. توی رفتاراش خيلی رک و راحت بود ولی اين رک بودنش توهين آميز و بی ادبانه نبود. مثلاْ يادمه يه بار که بهش زنگ زدم گفت که داره نهار ميخوره و بعدا بهم زنگ ميزنه. احساس ميکردم که اين حرف رو از هر کسی ميشنيدم احساس ميکردم که طرفم که غذا رو به صحبت کردن با من ترجيح داده. ولی امير يه جوری اين حرفو زد که نه تنها اصلاْ بهم برنخورد ، بلکه باعث شد که تو رابطم با اون احساس راحتی بيشتری بکنم. بيشتر دوست داشتم رابطمو به اين دليل باهاش ادامه بدم که بيشتر با شخصيتش آشنا بشم تا اينکه ازش خوشم اومده باشه. اونم رفتارش يه جوری بود که من نميتونستم بفهمم که احساسش نسبت به من چيه. همون شب به امير زنگ زدم و کمی با هم صحبت کرديم ، در مورد دانشگاه و چيزهای ديگه. نميدونم يادش نبود و يا از قصد چيزی در مورد اون دوسال که بهش زنگ نزده بودم نپرسيد. فردای اونروز از دانشگاه که اومدم به امير زنگ زدم، حدود ساعت ۴ بعدالظهر بود. امير ازم خواست که همديگرو ببينيم و منهم داشتم بهانه مياوردم
: آدرس خونه ما خيلی سخته و منهم الان ديگه حال اينکه بيام بيرون رو ندارم
- مگه نگفتين تو محله ... زندگی ميکنيد؟ من نقشه اونجا رو يه کپی گرفتم، فقط اسم کوچتونو بگو ، من نيم ساعت ديگه اونجام ،
: نيمساعت که خيلی زوده
-حالا لازم نيست يه ساعت نقاشی کنيد

خلاصه با کمی سماجت از طرف امير قبول کردم. قرار شد که توی ماشين بشنيم و کمی گپ بزنيم. يه جورايی اصلاْ قيافه امير يادم رفته بود. من اصولاْ اهل آرايش کردن نبودم. يه رژ لب زدم و از در خونه رفتم بيرون و دو تا کوچه اونورتر ، همونجايی که قرار داشتيم، امير با ماشينش منتظر بود. سوار ماشين شدم و داشتيم گپ ميزديم که يه ماشين کميته از دور رد شد که البته ما رو نديد. امير که متوجه شده بود و ديد که من ترسيدم گفت : با يه بزرگراه نوردی چطوری؟ و منهم قبول کردم. بعد بهم گفت که بزرگراه رو به اين دليل انتخاب کرده چون خطر کميته اش کمتره. خوشبختانه کوچه ما بن بست بود و ته کوچه بزرگراه بود . برای همين از اون به بعد برای قرار گذاشتن با امير مشکل نداشتم. خلاصه يه دوری زديم و امير منو رسوند همونجا که قرار گذاشته بوديم قبل از اينکه خداحافظی کنم پرسيدم:
: تو اين دو سال قيافم خيلی تغيير کرده؟ زشت تر شدم نه؟
امير لپمو آروم کشيد و گفت فکر ميکنم همين برای اينکه جواب سئوالتون رو بگيريد کافی باشه.

با اينکه اين کار امير در اولين برخورد بعد از دوسال چندان مناسب بنظر نميرسيد نه تنها از اين کارش بدم نيومد بلکه يه جورايی هم بنظرم با مزه اومد.  

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت اول

سلام مجدد خدمت همه عزيزان
بالاخره اين بلاگ اسکای نصفه و نيمه براه افتاد. حداقل آخرين نوشتمونو تونستم بازيابی کنم. بزودی براتون قسمتهای جديد رو مينويسيم. بريم سراغ داستان:

امير: الو ، بفرماييد
نرگس با مکث : الو، سلام
امير: سلام 
نرگس: خوبی
امير: ممنون، شما؟
نرگس: نشناختی؟
امير: اوه، مريم تويی؟
نرگس: آره ، خوبی؟ (فهميدم که منو با يکی اشتباه گرفته)
امير: خوبم ، مرسی ، تو چطوری؟
نرگس: خوبم
امير (با مکث) : اِ ، تو مريم نيستی. شما؟
نرگس: من نرگس هستم
امير: نرگس؟  اوه  ۹۹۹۹۹۹۹(امير شماره تلفن خونه قبليمونو گفت، همون شماره تلفنی که قبلاْ بهش داده بودم و امير با صدای بلند و با لحن شوخ ادامه داد ) چطوری دختره دودره باز؟
وقتی ديدم که هنوز شماره تلفنمو حفظه خشکم زد ولی اينو بروش نياوردم و توی دلم يه کم خوشحال شدم که منو هنوز يادش بود
نرگس (با شوخی): خوبم، چرا داد ميزنی ؟ مگه سر جاليز وايستادی؟
امير (با خنده): هيچ معلوم هست تو اين دوسال کجا بودی؟ نکنه زنگ زدی که بری تا دوسال ديگه؟
نرگس: برای شما چه فرقی ميکنه. شما که تنها نميمونی. مريم خانمو داری
امير با خنده گفت: مريم؟ مريم دختر عممه. نگران نباش هم از من بزرگتره و هم شوهر و دو تا بچه داره.
نرگس: باشه، من فکر کردم دوست دخترته
امير با لحنی خودمانی گفت : من الان چند تا از دوستام اينجا هستند و راستشو بخوای داشتيم ميرفتيم بيرون که تو زنگ زدی. اگه که ميخوای من باور کنم که نميخوای بری تا دوسال ديگه ، فردا سر ساعت ۲ بعدالظهر به من زنگ بزن. 
نرگس: باشه
امير: ببين ۲ بشه ۲:۰۲ باهات صحبت نميکنما
نرگس: باشه ، فردا ساعت ۲. فقط يه چيزی ، باور کن که توی اين دوسال خيلی مسايل برام پيش اومد که نتونستم بهت زنگ بزنم
امير: باشه، آينده معلوم ميکنه.
نرگس: مزاحمتون نميشم ديگه، خداحافظ
امير: خداحافظ

يادمه که فردای اونروز با مامانم رفته بوديم خياطی. ديدم داره دير ميشه و ساعت نزديک ۲ بود. از مغازه اومدم بيرون و از تلفن عمومی به امير زنگ زدم: 
: سلام، نرگس هستم
-سلام، خوبی؟
: ممنون ، ببين من الان دارم از تلفن عمومی بهت زنگ ميزنم ، فقط زنگ زدم که بدقول نشده باشم.
-خواهش ميکنم
:پس من الان ميرم و شب بهتون زنگ ميزنم

احساس ميکردم که هم من و هم امير توی اين دوسال خيلی بزرگتر شديم. راستشو بخواين دايم از خودم ميپرسيدم که چرا دوباره بهش زنگ زدم؟ و هيچ جوابی نداشتم بجز اينکه احساس ميکردم امير شخصيت جالبيه. يه جورايی با پسرهای ديگه فرق داشت. نميخوام بگم خيلی خوشتيپ يا خيلی مودب بود. اتفاقاْ از نظر ظاهری خيلی ساده و معمولی بود اما رفتار و حرکاتش برام خيلی جالب بود. در عين حالی که شوخی زياد ميکرد پسر جدی ای بنظر ميومد. توی رفتاراش خيلی رک و راحت بود ولی اين رک بودنش توهين آميز و بی ادبانه نبود. مثلاْ يادمه يه بار که بهش زنگ زدم گفت که داره نهار ميخوره و بعدا بهم زنگ ميزنه. احساس ميکردم که اين حرف رو از هر کسی ميشنيدم احساس ميکردم که طرفم که غذا رو به صحبت کردن با من ترجيح داده. ولی امير يه جوری اين حرفو زد که نه تنها اصلاْ بهم برنخورد ، بلکه باعث شد که تو رابطم با اون احساس راحتی بيشتری بکنم. بيشتر دوست داشتم رابطمو به اين دليل باهاش ادامه بدم که بيشتر با شخصيتش آشنا بشم تا اينکه ازش خوشم اومده باشه. اونم رفتارش يه جوری بود که من نميتونستم بفهمم که احساسش نسبت به من چيه. همون شب به امير زنگ زدم و کمی با هم صحبت کرديم ، در مورد دانشگاه و چيزهای ديگه. نميدونم يادش نبود و يا از قصد چيزی در مورد اون دوسال که بهش زنگ نزده بودم نپرسيد. فردای اونروز از دانشگاه که اومدم به امير زنگ زدم، حدود ساعت ۴ بعدالظهر بود. امير ازم خواست که همديگرو ببينيم و منهم داشتم بهانه مياوردم
: آدرس خونه ما خيلی سخته و منهم الان ديگه حال اينکه بيام بيرون رو ندارم
- مگه نگفتين تو محله ... زندگی ميکنيد؟ من نقشه اونجا رو يه کپی گرفتم، فقط اسم کوچتونو بگو ، من نيم ساعت ديگه اونجام ،
: نيمساعت که خيلی زوده
-حالا لازم نيست يه ساعت نقاشی کنيد

خلاصه با کمی سماجت از طرف امير قبول کردم. قرار شد که توی ماشين بشنيم و کمی گپ بزنيم. يه جورايی اصلاْ قيافه امير يادم رفته بود. من اصولاْ اهل آرايش کردن نبودم. يه رژ لب زدم و از در خونه رفتم بيرون و دو تا کوچه اونورتر ، همونجايی که قرار داشتيم، امير با ماشينش منتظر بود. سوار ماشين شدم و داشتيم گپ ميزديم که يه ماشين کميته از دور رد شد که البته ما رو نديد. امير که متوجه شده بود و ديد که من ترسيدم گفت : با يه بزرگراه نوردی چطوری؟ و منهم قبول کردم. بعد بهم گفت که بزرگراه رو به اين دليل انتخاب کرده چون خطر کميته اش کمتره. خوشبختانه کوچه ما بن بست بود و ته کوچه بزرگراه بود . برای همين از اون به بعد برای قرار گذاشتن با امير مشکل نداشتم. خلاصه يه دوری زديم و امير منو رسوند همونجا که قرار گذاشته بوديم قبل از اينکه خداحافظی کنم پرسيدم:
: تو اين دو سال قيافم خيلی تغيير کرده؟ زشت تر شدم نه؟
امير لپمو آروم کشيد و گفت فکر ميکنم همين برای اينکه جواب سئوالتون رو بگيريد کافی باشه.

با اينکه اين کار امير در اولين برخورد بعد از دوسال چندان مناسب بنظر نميرسيد نه تنها از اين کارش بدم نيومد بلکه يه جورايی هم بنظرم با مزه اومد.  

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢