نقل مکان

سلام

اين وبلاگ بطور موقت به بلاگ اسکای نقل مکان کرده است.

http://nargeslove.blogsky.com

http://nargeslove.blogsky.com

موفق باشيد

امير کاشانی

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤

بدون شرح

دوست عزيزی که پيام زير رو گذاشتند:

سلام من متن عاشقانه هاي شما را کامل خوندم خيلي حرفها است براي گفتن ولي افسوس که اينجا نميشه.ولي دوست عزيز شما خيلي چيزها را ناديده گرفتيد در راه رسيدن به اين موفقيت و آن داشتن پدر و مادر دانا وخوب ونيز داشتن وضع مادي خوب که اصلا نمي شه اهميت آن را انکار کرد .شما به راحتي با حمايت آنها بهترين زندگي را شروع کردي شما مشکل نديديد و فکر ميکنيد اينها که مي گيد مشکل هست .خودتان گفتيد همسرتان علارغم اينکه مي دونست آن دوران مي گذره نتونست پيش پدر و مادرتان بماند وخيلي موارد ديگه.شما فقط از داشتن آنها سود برديد .آيا بدون حمايت آنها باز اوضاع اينطوري بود من صددرصد بعيد ميدونم و خيلي موارد ديگه. در مورد ناپدري همسرتان هم همينطور خوبيهاي آن بنده خدا بيشتر از بديهاش بوده و شما بعضي جاها با کم لطفي از ايشان ياد کرديد.خلاصه جناب شما نه سختي ديده ايد که بدونيد چي است و چطور همه چيز و حتي عشق را نابود ميکنه و نه پدر ومادر و پدر مادر شوهر بد نديديد که بدونيد چه بلا سر آدم مياد.و با عرض معذرت مشکل مالي هم براي شما ناشناخته است . پس خوشبختي خود را مديون اين داشته ها بدونيد.اگه بريد دم نانوايي و بگيد من عاشق همسرم هستم به شما نان نخواهد داد. ولي با تمام اينها اميدوارم با ديدن حقايق هميشه خوشبخت باشيد .قدر پدر و مادر خوب و عاقلتان را بدانيد شما اگر خوب هستيد اين را از آنها داريد اين حرف را زماني خواهيد فهميد که پدر يا مادر شويد.خيلي حرف زدم ببخشيد .

دوست عزيز مشتاق شنيدن حرفهايی هستم که گفتيد اينجا نميتوان گفت. شما ميتوانيد آنها را برای من و يا برای نرگس ايميل کنيد.

موفق باشيد

-امير کاشانی

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٤

تبادل نظر (ادامه)

سلام
 
شنيدم که سايت پيامگذاری فيلتر شده. درسته؟
 
بريم سراغ ادامه بحث، حرفهای دوست عزيز نيما رو بشنويم:
 
عشق همه جا يک واژه نامحدود است ولی وقتی حرف از عشق زمينی ميزنی داری اونو محدود ميکنی(۱). مسلما هيچ کدوم از ما عاشق بقال يا رفتگر کوچمون نميشيم ولی خيليها عاشق حافظ، مولوی، دکتر سروش، و يا حتی خمينی هستند چون از نظر خودشون به نوعی اونها را دارای خصوصيات آسمانی و بی انتها ميبينند. ماها هميشه ميخواهيم عشق زمينی را مانند عشق آسمانی همانند سازی کنيم (۲) و از اينجاست که مشکلاتمون شروع ميشه، چون اين کار با توجه به محدوديتهای ما امکان ناپذيره و نميخواهيم که ضعفهای طرف مقابل را بعنوان يک واقعيت بپذيريم.
من خودم هميشه قبل از اينکه مريم را بصورت واقعی در اينجا ببينم، او را يک شخصيت آسمانی تصور ميکردم(۳). ولی وقتی مريم به اينجا اومد او را مطابق روياهای خودم نيافتم ولی با اين وجود او را دوست داشتم. ميخوام بگم عشق واقعی را از نظر من در روی زمين نميشه تجربه کرد.
به افراد مسن دور و برمانکه نگاه کنيم اثری از اون عشق پر شور دوران جوانی نميبينيم. دوران عاشقی از بين ميره و و نفر برای هم عادی ميشوند(۴). اگر يک دختر خوب را که به ما مياد و دارای پتانسيل و ظرفيت عشق بالا است را گير بياريم ولی نتونيم اين رابطه را با او بسازيم، او را خيلی زود از دست خواهيم داد. همونطور که من از دست دادم.
 
نيما  
 
سلام نيما
 
ميدونی چيه؟ بنظرم يه کم سخت ميگيری، خيلی از مسائل اون قدرها هم پيچيده نيستند.
 
(۱) راستش اين حرف برای من خيلی مفهوم نيست. اصلا محدود بودن عشق يعنی چی؟
 
(۲) حداقل من جزو ماها نيستم. من عشقم به نرگس رو هيچ وقت با عشقی که به خدا و بشر دارم همانند سازی نکردم. اينها دو مقوله کاملا از هم جدا هستند. بعبارت ديگه عشق زمينی و عشق به خدا و چيزهای شبيه به اون کاملا با هم تفاوت دارند.
 
(۳) من هيچ وقت نرگس رو يک شخصيت آسمانی تصور نکردم، نميکنم و نخواهم کرد. هميشه او را بعنوان يک انسان با شخصيتی عالی تصور کردم با همه خوبيها و بديهايش. راستش وقتی اينو نوشتی حدس ميزنم که چرا ميگی ما عشق رو شبيه سازی ميکنيم. چون شايد خودت اينکارو کردی و شايد به همين دليل بود که موفق نشدی.
 
(۴) روزی که بدنيا آمدی پدر و مادرت چه شور و هيجانی داشتند؟ آيا امروز هم همان اندازه شور و هيجان دارند؟ آيا امروز مثل روز تولدت تشنه ديدارت هستند؟
 
از اينکه در اين بحث شرکت کردی ممنونم
 
-امير کاشانی
 
  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤

تبادل نظر

سلام

حال منو نرگس خوبه و ملالی نيست جز دوری از شما. مدتيه که بعضی از دوستان از طريق ايميل با منو نرگس در ارتباط هستند و به ما افتخار اينو ميدن که در مشکلاتشون يه کلمه ای هم ما نظرمونو بگيم. برای من و نرگس که اين خيلی خوشحال کننده است.

الان مدتيه که من (امير) با دوستی بنام نيما که در کانادا است بحثی رو شروع کرديم و به پيشنهاد من اين بحث رو اينجا مطرح ميکنيم تا بتونيم از نظرات شما هم استفاده کنيم.

جريان از اين قراره که نيما دختری رو دوست داشته، و نيما در کانادا مدتها منتظر اون دختر ميمونه. بعد از اينکه اون دختر به کانادا مياد و سه چهار ماه ميگذره، چون وضع مالی نيما خوب نبوده و دلايل ديگه ميزاره ميره با يکی ديگه. راستش من کمی کنجکاو شدم و نيما در ايميلهای بعديش توضيح بيشتری داد که اونو در زير ميارم (از اينجا به بعد نوشته های آبی از زبان نيما هستند):

پدرم ميگه: ازدواج مثل حلوا پيچ ميمونه، اول ميخوری عاليه، بعد ميخوری خوشمزست و بعد عادی تر و عادی تر ميشود تا جاييکه بايد با اون صلاح بری و بهش رضا بدی. به همين دليله که داستانهای عاشقانه با رسيدن و يا نرسيدن دو طرف به هم تموم ميشه.

سه سال از مريم دور بودم و کار اومدن مريم با مشکلات زيادی روبرو شد. کلی با خدا راز و نياز کردم و خواستم که کار مريمو درست کنه. وقتی اومدم خونه ديدم مريم روی پيامگير پيام گذاشته که نيما من مطمئن هستم که تو کاری کردی که امروز بصورت معجزه آسايی کار ويزام درست شد و من جمعه اونجام.

شايد شما اينرا قبول نداشته باشيد، ولی منکه بزبان نشانه ها احترام ميگذارم اين چيزها صرفا اتفاق نيست. الان که به اون روزها نگاه ميکنم ميبينم که خدا ميخواسته با طولانی کردن اين مسئله کاری کنه که من اين درد را در آينده نکشم.

اوايل منو مريم خيلی عاشق هم بوديم،در مدتی که مريم نبود کلی در جسمی و روحی داشتم و با ديدن اون کاملا آروم ميشدم. دکترها با شوخی ميگفتند درد عاشقيه. دوست هر کاری بکنم برای اينکه مريم خوشحال باشد. روزها که ميدانستم خانه نيست چند بار زنگ ميزدم تا صدايش را روی پيامگير تلفن بشنوم.

هيچ عشقی با دست خالی امکان پذير نيست. شايد حالا که شما به هم رسيديد حرفمو قبول نکنيد. باور کنيد که حتی شما و نرگس خانم گل هم اگر ميديديد که طرفتون دستش خاليه (بيکار و بيپوله و شانس چندانی برای مهيا کردن يک زندگی مادی متوسط رو نداره) اون موقع عشقتونو نديده ميگرفتيد و يا در صورت ازدواج بعد از مدتی با ناکامی روبرو ميشديد. عشق روز بروز مادی تر ميشه ولی از نظر من عشق قرار دادی نيست.

من و مريم به هم تعهدی نداده بوديم و ازدواج نکرده بوديم. شايد از نظر اونهايی که عقل معاش دارند کار مريم کار درستی بود. مريم بعد از اومدن به اينجا با وجود همه قول و قرارهای بين ما به طرف کسی رفت که امکانات مادی خوبی داشت. البته همه اينها يک روزه اتفاق نيفتاد.

اينو بدونيد که مريم تنها نمونه نبود و اغلب دخترها عاشق آدمهايی ميشوند که پول و يا موقعيت اجتماعی بالايی داشته باشند و عشق بخاطر دوست داشتن خود طرف و خصوصيات و خصايص فقط يک رويای مجازی هست و نه حقيقت. بقول شاعر:

هر که در کف دانه دارد، پرتوی از عشق دارد

کعبه گر زينت ندارد، صورت ويرانه دارد

مال دنيا گر نداری، بهتر از علامه باشی

مردمان سنگت پرانند، کين راه دیوانه دارد

قربانتان نيما

 

 

سلام نیما

 

ممنون از ایمیلت. باید بگم که نقطه نظرات من با تو خیلی فرق داره.

 

1- راستش حرف پدرت در همه موارد درست نیست. حداقل من خودم موارد زیادی رو دیدم که درست نبوده. اگه الان من بدون وجود هیچ مشکلی میتونستم به زندگی مجردی برگردم، فکر میکنی برمیگشتم؟ فکر میکنی الان که دارم اینها رو تایپ میکنم بیشتر عاشق همسرم هستم یا روزی که ازدواج کردم؟

 

2- میدونی چرا عشق تو قصه ها همیشه یا با رسیدن دو طرف به هم و یا با مردن یکی از اونها تموم میشه؟ چون اون عشقها فقط مال تو قصه هاست. برای اينکه عشقهای واقعی کمتر هیجان و به آب و آتش زدن عشقهای رومانتیک رو دارند. فکر میکنی اگه قصه پدر و مادر منو (البته ادعا نمیکنم که عشقشون بهترین بوده، ولی تا حالا که 40 سال از زندگی مشترکشون میگذره، همیشه با مهربانی و عاشقانه با هم زندگی کردن) که با هم فامیل بودن و از بچگی همدیگرو میشناختن و بعد هم بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته با هم عروسی کردن رو تو کتاب مینوشتن کسی اون کتابو میخرید؟ این داستانهای عاشقانه و رومانتیک که طرف با یه نگاه عاشق میشه و اینجور چیزا مال کتابه. اين ذلشتانها فقط ما رو به روياهای شيرينی ميبره که در دنيای واقعی وجود ندارند. تجربه نشون داده که در جوامع بسته مثل جامعه ما ازدواجهایی که از روی عشق و عاشقی انجام میشه از دوام کمتری برخورداره. چون جامعه ما برای افراد اونقدر حق قائل نیست که به اونها اجازه شناختن همدیگرو بده.

 

3- نوشتی: شاید برای یک نفر که چندان اعتقادی به خدا و این جور حرفها نداره این ماجرا ها ....

راستش اعتقاد به خدا داشتن یه چیزه و همه چیز رو به خدا و اینجور چیزا مربوط دونستن یه چیز دیگه. وقتی میگی این کارها فقط با کمک خدا درست شد من منظورتو خوب نمیفهمم، یعنی اینکه این کار همینجوری درست نمیشد و خدا اون وسط پا در میونی کرد و کارتونو راه انداخت؟

 

4- میدونی هر کسی در مقابل حرفهایی که میشنوه واکنشهای متفاوتی داره. من خودم خیلی کم پیش بیاد به کسی بگم تو اشتباه فکر میکنی، همیشه میگم من متفاوت فکر میکنم، یا مثلا میگم: من اگر جای تو بودم کار دیگه ای میکردم. اینها رو به صرف مودب بودن نمیگم، اینها رو میگم چون بهشون اعتقاد دارم. اما در مورد در فکرت در مورد خانمها باید بگم بنظر من کمی اشتباه میکنی. قبول دارم خیلی از دخترها هستند که دنبال آدمهای پولدار هستند. ولی آیا پول عشق میاره؟ پدرم بدلیل شغلش با آدمهای خیلی پولدار زیاد برخورد داشت. تا جایی که من دیدم روابط اونها با زناشون چیزی نبود که بتونی روش اسم عاشقانه بزاری.

اما از طرف دیگه، فقر مشکل بوجود میاره. بنابراین بنظر من یک مرد برای موفقیت در عشق باید فردی با شخصیت بالا باشه و فقیر هم نباشه. درسته که تو شعر و کتاب و ادبیات پولداشتن رو مغایر با انسانیت میدونند و چنان حرف میزنند انگار که تمامی ادمهای خوب دنیا فقیرند، ولی حقیقت چیز دیگریست (فکر نمیکنم نیاز به توضیح باشه، کافیه یه نگاه به دور و برت بندازی).

 

حرف برای زدن زیاده، انشااله اگه دوست داشتی تو فرصتهای بعدی بیشتر با هم صحبت میکنیم.

 

موفق باشی

-امیر کاشانی

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٤

سفرنامه

سلام به همه

نرگس و من صحيح و سالم برگشتيم. سفر خوبی بود.

روز دوشنبه رفتم فرودگاه و راهی SAN JOSE واقع در شمال ايالت کاليفرنيا شدم. هزينه سفر رو دانشگاه ميده. ميتونستم ماشين کرايه کنم ولی چون دوستم ماشين کرايه کرده بود و با هم تو يه هتل بوديم گفتم پول دانشگاه رو حروم نکنم. دوستم که در يکی از دانشگاههای آمريکا استاده و تدريس ميکنه هم از يه ايالت ديگه اومده بود با زن و بچش. از فرودگاه تا هتل تاکسی گرفتم که شد ۲۵ دلار در حاليکه کرايه ماشين روزی ۲۰ دلار بيشتر نيست. از اونجاييکه دوستم ميخواست پنجشنبه ظهر برگرده و من تا پنجشنبه عصر گير بودم، تصميم گرفتم يه ماشين کرايه کنم و عوض اينکه اينقدر فکر بيت المال باشم کمی از عقلم استفاده کنم تا هم به بيت المال ضرر وارد نشه و هم خودم سختی نکشم.

سه شنبه بعد از ظهر ماشين رو گرفتم و برگشتم هتل. دوستم برای ضيافت شام موند. توی لابی هتل زن دوستم رو ديدم که بيصبرانه منتظر شوهرشه. بيچاره پوشک بچه احتياج داشت. بهش گفتم که من ماشين دارم و ميتونم ببرمش خريد ولی مشکل اينجا بود که ماشين کارسيت (صندلی بچه) نداشت. نتيجه اين شد که من تنهايی رفتم دنبال پوشک بچه اونهم تو شهری که اصلا نميدونستم کجا به کجاست.

کنفرانس عالی بود، از ۳۰ کشور مختلف دنيا محققين و اساتيد دانشگاهها و دانشجوهای دکترا اومده بودند تا نتايج تحقيقاتشونو ارائه کنند و از نتيجه تحقيقات ديگران با خبر بشن. هر جلسات هر کدوم يکساعت و نيم بود، من فکر ميکردم تو هر جلسه ۳ نفر سخنرانی ميکنند در حاليکه هر جلسه ۴ سخنران داشت. بنابراين من جای ۳۰ دقيقه، ۲۲.۵ دقيقه وقت داشتم و مجبور شدم قسمتهايی از حرفهامو حذف کنم. از شانس خوب سئوالاتی که پرسيده شد همه از بخشهايی بود که عمدا عنوان نکرده بودم و برای همشون جوابهای خوب و کافی داشتم. دو نفر ديگه ايرانی هم اونجا بودند که سخنرانيهای بسيار خوبی رو ارائه کردند و از نظر من سخنرانيهاشون جز بهترينها بود.

غير از سخنرانی يک نمايشکاه هم بود که افراد چيزهايی رو که ساخته بودند ارائه ميکردند. چيزهايی که هنوز در بازار موجود نيست و هنوز در آزمايشگاهها داره روش کار ميشه. از نمايشگاه و از سخنرانيها کلی فکرهای جديد اومده تو سرم که بايد روشون کار کنم. يه سری از ايده هام رو با چند تا از کله گنده ها مطرح کردم، از بعضيهاشون خوششون اومد و بهضيهاشون هم رو بی ارزش دونستند. خلاصه اينکه هزار و يک فکر تو سرم داره اينور و اونور ميره.

چيزی که برام خيلی جالب بود اين بود که با اينکه اکثر شرکت کنندگان در کنفرانس از آمريکا بودن ولی در صد افراد آمريکايی خيلی کم بود و اکثر افراد خارجی بودند. همون چيزی که بهش ميگن فرار مغزها رو ميتونستين بوضوح ببينين. محققين برجسته هندي، چينی، ايرانی و ساير کشورها که نه از کشور خودشون بلکه از آمريکا در کنفرانس شرکت کرده بودند.

پنجشنبه شب رفتم لس آنجلس و نرگس رو تو فرودگاه پيدا کردم. يکی از دوستای قديميم که تو تهران با هم کلی صميم بوديم اومد دنبالم و رفتيم خونش. اون وقتها جفتمون مجرد بودم ولی حالا جفتمون متاهل.

جاتون خالی کلی از دوستهای قديمی رو ديدم. جمعه ظهر رفتيم محله ايرانيها و با دوستان ناهار يه چلوکباب مشتی خورديم. شب با نرگس رفتيم ارواين تا يه سری از دوستای ديگه مونو ببينيم. اونجا هم کلی خوش گذشت. شنبه رفتيم جشن مهرگان تو ارواين. خيلی باهال بود. تا جا داشتم آش رشته، چلوکباب و بستنی اکبر مشتی خوردم. اگه اونجا يه نفرو ديدین که دائم تو صف غذاست، احتمالا من بودم.

آخر هم خواننده ها اومدن و خوندن. جلوی سن جای سوزن انداختن نبود. مدتها بود که اين همه ايرانی يه جا نديده بودم. همه خوشحال بودند و داشتن لذت ميبردن و من واقعا از خودم ميپرسيدم که چرا يه همچين چيزی حتی در اندازه های بسيار کوچکترش بايد در ايران ممنوع باشه؟

جالب اينکه اونجا مشروب هم ميفروختن ولی طرفدار زيادی نداشت. در حاليکه جلوی غرفه آش رشته يه صف طويل بود، تو غرفه مشروب فروشی داشتن مگس ميپروندن.

قبل از اينکه برم سفر، کلی از ايرانيهای کاليفرنيا بد شنيده بودم. اونهايی که ما ديديم که بچه های خيلی باهالی بودن و کلی دوست جديد پيدا کردم.

بعد از تموم شدن جشن رفتيم يه قهوه خونه بنام قهوه خونه علی آقا. علی آقا يه پيرمرد باهال بود و طرز لباس پوشيدنش و دکور مغازش عين زمان ناصرالدين شاه بود. اونجا هم صفايی کرديم، ديزی و کشک بادمجون و باز هم آش رشته. اينقدر پيرمرد مهربونی بود که نگو.

بعد از شام هم يکی از بچه ها از علی آقا سيگار ۵۷ خريد. اين ديگه آخرش بود. يه سيگار ۵۷ کشيدم و رفتم تو هال و هوای پادگان و ميدون آزادی.

فرداش هم راه افتاديم و برگشتيم لس آنجلس و از اونجا هم به شهر خودمون. هواپيما کلی جای خالی داشت، منم دسته صندليها رو بالا زدم و تا آخر سفر سرمو گذاشتم روی پای نرگس و خوابيدم.

ساعت ۱:۳۰ شب رسيديم و ديديم که دوستامون بدون بهمون بگن اومدن فرودگاه دنبالمون و ما رو تا دم در خونه رسوندن.

خلاصه که يه سفر عالی بود، خدا قسمت شما هم بکنه.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤

پيش سفرنامه

سلام به همه

تا چند ساعت ديگه بايد برم سوار هواپيما بشم. اگه تو اين يه هفته به ايميلها و آف لاينها جواب ندادم منو ببخشيد.

موفق باشيد

-امير کاشانی

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤

← صفحه بعد